درک آشفتگی و احتکار

برخی از افراد بسیار مرتب هستند، در حالی که برخی دیگر تمایل دارند کمی شلوغی جمع کنند. برخی از مردم در کثیفی زندگی می کنند و به نظر نمی رسد که متوجه شوند. سپس احتکار کننده است که دارایی‌هایش روی هم انباشته می‌شود تا خانه‌شان آتش‌سوزی و سلامتی را به خطر بیندازد.

در ذهن افراد بسیار نامرتب چه می گذرد؟ من فکر می کنم که می توان آنها را به دو نوع تقسیم کرد: آنهایی که سازماندهی نشده اند و آنهایی که دارای اختلالات روانی هستند. گروه قبلی شامل افرادی است که در مرتب نگه داشتن چیزها مشکل دارند.

آنها ممکن است برخی از مسائل سازماندهی فضایی داشته باشند و ندانند چگونه با تمام اوراق و اشیایی که زندگی خانه آنها را تشکیل می دهند، برخورد کنند. آنها از همه چیز غرق می شوند و همانطور که در ناامیدی تسلیم می شوند، توده ها شروع به جمع شدن می کنند.

این افراد می دانند که مشکل دارند اما نمی توانند راه حل را به تنهایی پیدا کنند. چیزی که آنها نیاز دارند پشتیبانی زیاد و چند سیستم ساده برای بازگشت به آن است. مشاوران سازمانی افرادی هستند که در یافتن مکان مناسب برای قرار دادن همه چیز مهارت دارند و می توانند به کسانی که از بهم ریختگی و بی نظمی رنج می برند کمک کنند تا زندگی خانگی مرتب تر و کمتر آشفته ای داشته باشند.

وقتی حتی این کمکی نمی کند، به این دلیل است که مشکلات فرد شدیدتر است – شاید آنها از ADD – اختلال کمبود توجه رنج می برند – و به سادگی نمی توانند با تلاش برای مرتب نگه داشتن همه چیزهای خود کنار بیایند. این افراد برای مدیریت تمام اوراق و دارایی خود به حمایت بسیار بیشتری نیاز دارند، شاید حتی دارو.

شکل شدیدتر بی نظمی مربوط به افرادی است که تمیز نمی کنند. همه ما آنها را در برنامه های واقعیت در مورد خانه های کثیف دیده ایم. اینها افرادی هستند که هرگز ملحفه تخت یا اسفنج آشپزخانه خود را عوض نمی کنند. که به ندرت بستر گربه را خالی می کنند، گرد و غبار می کنند، جارو می کشند، پاک می کنند یا حتی سطحی را تمیز می کنند. آشپزخانه و حمام آنها ظروف پتری است که باعث رشد آفات و طاعون می شود، و با این حال آنها در راه خود ادامه می دهند.

نظافتچی های مزمن در محیطی ناخوشایند، بدبو و ناسالم زندگی می کنند، اما به نظر نمی رسد که از این موضوع بیش از حد ناراحت نشوید، که خود نشانه ای از یک مشکل جدی است. بسیاری از این افراد دارای یک اختلال روانی هستند که به آنها اجازه می دهد آشفتگی ایجاد کنند و سپس بدون نگرانی در آن زندگی کنند. آنها ممکن است بتوانند به اندازه کافی در سایر زمینه های زندگی خود عمل کنند، اما مشکلات روانی آنها با راز کثیف واقعی خانه کثیف آنها نشان داده می شود.

شکل خفیف‌تر این مشکل افرادی است که ظرف یک هفته اجازه می‌دهند ظرف‌هایشان در سینک انباشته شود، به مدت یک ماه لباس‌هایشان را شستشو نمی‌دهند، کف‌هایشان را فقط گاهی جارو می‌کشند و به ندرت گرد و غبار می‌ریزند. آنها واجد شرایط اجرای برنامه های تلویزیونی نیستند، اما سطح آشفتگی و کثیفی در خانه های آنها برای یک فرد معمولی تمیز و مرتب غیرقابل قبول است.

این افراد از عزت نفس پایین، انفعال و اینرسی رنج می برند. آنها غرق در زندگی هستند و از داشتن هرگونه کنترل بر چیزها احساس درماندگی می کنند. اساساً آنها از خود دست کشیده اند و بی نظمی آنها فقط یکی از نشانه های مشکل است. آنها می توانند از روان درمانی حمایتی بهره مند شوند.

در نهایت، احتکار کنندگان هستند. این افراد یک اختلال شدید دارند. اضطراب شدید و هرج و مرج درونی آنها از طریق نیاز به جمع آوری هر چه بیشتر وسایل و ناتوانی در دور ریختن هر چیزی، خواه لباس های کهنه، کاغذهای بسته بندی، روزنامه ها و یا حتی زباله های آنها بیان می شود.

وقتی در پیش پزشکی بودم، در نهایت با یک زن 27 ساله در خانه مشترک شدم، بگذارید او را جنی بنامیم، که نوعی از این مشکل را داشت. او در ظاهر یک زن جوان جذاب و آراسته از خانواده ای خوب و متوسط ​​بود. تنها در زندگی با او بود که مشکل او فاش شد. اولین سرنخ این بود که او در اتاق خوابش را قفل کرد و کلید را پنهان کرد.

یک بار که اتاق او را دیدم، شوکه شدم. چیزهای زیادی روی زمین انباشته شده بود که مجبور شدم همه آنها را رد کنم تا به طرف دیگر اتاق برسم. او فقط به این دلیل که در وحشت بود مرا به داخل دعوت کرده بود: او چیزی را در انبوه های دو فوتی گم کرده بود و برای یافتن آن به کمک من نیاز داشت.

هر هفته جنی به خرید مواد غذایی می رفت و با غذای کافی برای تغذیه یک خانواده شش نفره به خانه می آمد. او یک فرد کوچک بود، و با این حال، یک دوجین گریپ فروت، ده پوند سیب زمینی، دو لیوان شیر و سه قرص نان برای مصرف خود می خرید. هر شب برای خودش یک شام بزرگ درست می‌کرد، و سپس باقیمانده‌ها را با وظیفه‌شناسی در ظرفی پلاستیکی می‌گذاشت که دیگر هرگز به آن نگاه نکرد.

من هر هفته از یخچال و انبار می‌رفتم، گریپ فروت ترش، باقی مانده‌های ترش (ظرف و همه)، سیب‌زمینی با جوانه‌های سبز بلند، شیر دلمه و نان کپک‌زده را بیرون می‌ریزم. من در آن زمان فکر می کردم که آیا او فقط برای خانواده اش تنگ شده است، اما بعداً متوجه شدم که او فقط باید چیزهایی را جمع کند. این بیشتر با خرید اجباری او نشان داده شد. شواهد آن به شکل کیف، روسری، کمربند، ژاکت، جواهرات و انواع کیسه های خرید روی کف اتاق خواب او انباشته شده بود.

جنی اتاق آن سوی هال را با سرریز اتاق خوابش پر کرده بود. یک روز به خانه آمدم و او را دیدم که در راهرو نشسته است و اطرافش را کیسه ها و جعبه ها و انبوه وسایل احاطه کرده اند. او اتاق را خالی کرده بود، به این امید که سال‌ها دارایی‌هایش را مرتب کند و تا آنجا که می‌توانست بیرون بیاندازد. او چندین ساعت در آنجا نشست، فلج شد و در نهایت تسلیم شد و همه را به اتاق اضافی برگرداند.

در آن زمان، من فکر می کردم که او فقط عجیب است. او به نوعی سفت بود و عادات عجیبی داشت، مثل جمع کردن همه کارد و چنگال ها در کشوی ظروف بدون اینکه چنگال های مختلف را دسته بندی کند و غیره در هر شکاف سینی. من متوجه نشدم که مشکل او نام دارد. این در واقع نوعی اختلال وسواس فکری-اجباری است. مظاهر بسیاری وجود دارد و احتکار اجباری به ویژه چالش برانگیز است.

جنی شروع به قرار ملاقات با هارولد کرد و تصمیم گرفت مشکل خود را از او پنهان کند. در موارد معدودی که برای دیدار از آنجا می آمد، در اتاق نشیمن می ماندند. هارولد در طول تمام رابطه آنها یک بار هم نتوانست اتاق خواب او را ببیند. در آن زمان به این فکر می کردم که صمیمی بودن با کسی و مخفی نگه داشتن چنین راز بزرگی از او چگونه باید باشد.

من در پایان سال نقل مکان کردم و دیگر جنی را ندیدم. ما به عنوان هم اتاقی خوب با هم کنار آمدیم، اما مشکل او باعث شد که نزدیک نباشیم. هر از گاهی در مورد او فکر می کردم، و زمانی که دستیار روانپزشکی بودم، متوجه شدم که چقدر آموزنده بوده است رو در رو با کسی که در کتاب های درسی من شرح داده شده است. هیچ چیز مانند دیدن آن از طریق دست اول برای تشخیص اینکه این افراد چقدر مشکل دارند وجود ندارد. و معلوم شد که مورد او یک مورد خفیف بوده است. مبتلایان شدیدتر نمی توانند این بهم ریختگی را مهار کنند و زندگی آنها تحت تأثیر این مشکل قرار گرفته است.

واضح است که به جز افرادی که از نظر سازمانی آسیب دیده اند، افرادی که با بی نظمی شدید یا احتکار زندگی می کنند در واقع نشانه هایی از یک اختلال روانی قابل توجه را نشان می دهند. افرادی که در محیط های به شدت نامرتب، درهم و برهم یا کثیف زندگی می کنند، تا زمانی که این مشکلات به خوبی تشخیص داده نشوند و توسط متخصصان ماهر بهداشت روان با آنها برخورد شود، هیچ شانسی برای ایجاد تغییرات معنادار در نظافت و نظم نخواهند داشت.

(C) مارسیا سیروتا MD، 2010