وقتی آموزش ویژه شکست می خورد

مقوله‌های تعیین‌کننده آموزش ویژه به دقت توسط مربیان مفهوم‌سازی شده‌اند و در مورد دانش‌آموزانی که ظاهراً دارای مانع یا موانعی برای یادگیری هستند، با وجدان مورد توجه قرار می‌گیرند. بیشتر مواردی که به روانشناسان مدرسه ارجاع می شوند، ساده و به خوبی درک شده اند. اکثر دانش‌آموزان ارجاع‌شده و ارزیابی‌شده به وضوح معیارهای یکی از مقوله‌های تعیین‌کننده را برآورده می‌کنند و در نتیجه تعیین مشخص شده به‌طور مناسب ارائه می‌شوند. بارها و بارها شاهد بوده ایم که وقتی دانش آموز، تعیین و خدمات محوله با هم مطابقت دارند، خدمات دریافتی دانش آموزان منجر به پیشرفت آنها می شود.

با این حال، هر ساله تعداد فزاینده‌ای از دانش‌آموزان در هر ناحیه مدرسه وجود دارد که به نظر می‌رسد نمی‌توانیم مطابقت دقیقی برای آنها پیدا کنیم. این دانش‌آموزان علیرغم تمام تلاش‌هایشان برای درک و مداخله، همچنان به سردرگمی متخصصان آموزشی ادامه می‌دهند. اینها اغلب دانش آموزانی هستند که با سابقه ای قابل توجه در حال ساخت به مدرسه می رسند، مهم نیست چقدر جوان هستند. از برخی خواسته شده است که مهدکودک یا پیش دبستانی خود را ترک کنند. برخی از مدرسه ای به مدرسه دیگر منتقل شده اند. برخی دیگر با گزارش‌های روان‌شناختی و/یا پزشکی طولانی و اغلب متناقض از سازمان‌ها و بیمارستان‌های بیرونی با تشخیص‌ها و توصیه‌های مختلف به مدرسه می‌آیند، برخی امتحان شده، برخی رها شده‌اند، یا دانش‌آموزان به سرعت چنین گزارش‌هایی را دریافت می‌کنند. بسیاری از اشکال سنتی مداخله با موفقیت اندکی امتحان شدند. روانشناسان مدرسه بررسی، مشاهده و بررسی می‌کنند که ممکن است وضعیت این دانش‌آموزان چگونه باشد، اما به نظر نمی‌رسد که انگشت خود را روی چالش‌ها و نیازهای خاص دانش‌آموزان بگذارند – در مورد اینکه مانع واقعی تحصیل موفق آنها چیست. طراحی و اجرای مداخلات موثر بیهوده می شود زیرا مشکل به وضوح درک نشده است.

وقتی مشکل به وضوح درک نشده باشد، نه تنها فرصت مداخله در آموزش عمومی را به شیوه ای مؤثر از دست می دهیم، بلکه فرصت استفاده از مقوله های تعیین شده آموزش ویژه را به شیوه ای دقیق و جامع تر از دست می دهیم. برخی از مقوله‌های تعیین‌کننده گسترده‌تر و فراگیرتر از آن چیزی هستند که کاربرد فعلی‌شان نشان می‌دهد، به‌ویژه سایر آسیب‌های سلامتی و آسیب‌های مغزی تروماتیک. در نتیجه از آنها کم استفاده می شود. تعدادی از دانش‌آموزان گیج‌کننده‌ای که ارزیابی شده‌اند، به دلیل سوابق پزشکی قابل توجه یا تجربیات آسیب‌زا، به‌عنوان آسیب‌های سلامتی یا آسیب‌های مغزی بهتر شناخته می‌شوند. مربیان هنوز این نام‌گذاری‌ها را برای بسیاری از دانش‌آموزانی که به آن‌ها نیاز دارند در نظر نگرفته‌اند، به احتمال زیاد به دلیل دانش محدود در مورد تحقیقات فعلی مغز و سیستم عصبی. یافته‌های دهه گذشته – «دهه مغز» – برای کاری که انجام می‌دهیم حیاتی است. چنین یافته‌هایی به اهمیت در نظر گرفتن رشد، تروما و استرس قبل و بعد از زایمان، هم در دانش‌آموز و هم در مراقبان دانش‌آموز هنگام ارزیابی موانع احتمالی یادگیری اشاره می‌کنند.

به جای اینکه به سادگی مشکل را شناسایی کنیم و راه‌حل‌هایی برای مشکل تعریف کنیم، باید منبع مشکل را درک کنیم. این همان کاری است که وقتی رشد قبل و بعد از زایمان، تروما و استرس را در نظر می گیریم انجام می دهیم. درک منبع یادگیری و چالش های رفتاری برای بهترین تمرین بیش از هر زمان دیگری مهم است. با توجه به تحقیقات قانع کننده در مورد مغز در حال رشد و تأثیر آن بر سیستم عصبی و ظرفیت های خود تنظیمی، اکنون می دانیم که بدون درک منبع مشکل، راه حل آن را درک نمی کنیم. بررسی مجدد هر دو معیار برای تعیین دسته ها و همچنین استفاده از دسته ها دخیل است.

شناسایی موانع یادگیری یکی از مهمترین کارهایی است که ما به عنوان مربی انجام می دهیم. در آموزش عمومی، ما حضور ضعیف، شرایط فرهنگی و محیطی، مسائل مربوط به زبان دوم، بیماری مزمن، و مضرات اقتصادی را در میان سایر موارد شناسایی کرده‌ایم. در آموزش ویژه، تأخیرهای رشدی، ناتوانی‌های جسمی، ناتوانی‌های یادگیری، مشکلات عاطفی و آسیب‌های سلامتی را در میان سایر موارد ارزیابی کرده‌ایم. گروهی از دانش‌آموزان باقی مانده‌اند که ناتوانی آنها در دسترسی موفقیت آمیز به تحصیلاتشان هنوز درک نشده است. در این قرن بیست و یکم، کودکی باقی می‌ماند که درک نشده است.

اولین بار در دهه 1980 زمانی که کتابی با همین نام منتشر شد (سیلور، 1984) در مورد “کودک سوء تفاهم” شنیدیم. نویسنده به ما کمک کرد تا نام آن دسته از دانش‌آموزانی که با ناتوانی‌های یادگیری دست و پنجه نرم می‌کردند بگذاریم. سپس با چالش‌های آن دانش‌آموزان مقابله کردیم و یاد گرفتیم که به روش‌های مؤثرتری با آنها مداخله کنیم. ما در آن زمان یاد گرفتیم، همانطور که امروز به یادگیری ادامه می دهیم، وقتی بچه ها را اشتباه می فهمیم، آنها را پشت سر می گذاریم.

این یک دوره جدید است. بیست سال پس از انتشار کتاب «کودک نادرست: درک و مقابله با ناتوانی‌های یادگیری فرزندتان»، ما با چالش‌های جدیدی در آموزش روبرو هستیم. پس از 11 سپتامبر، در پرتو تیراندازی های متعدد در مدارس، حملات تروریستی، و بلایای طبیعی، و با دسترسی به رسانه ها و اینترنت در بالاترین حد خود، دانش آموزان ما در معرض خشونت های محلی و جهانی در ابعاد ترسناکی قرار می گیرند. ما نه تنها ساده لوح خواهیم بود، بلکه به طرز خطرناکی نادان خواهیم بود اگر فکر کنیم که این قرار گرفتن تأثیر قابل توجهی بر دانش آموزان ما ندارد. در واقع، ما هر روز شاهد آن تاثیر در کلاس های درس و زمین های بازی خود هستیم. اکنون بیش از هر زمان دیگری در مورد قلدرها، بحران ها و خشونت مدرسه می شنویم. تمرکز روزافزون آموزش بر پیشگیری و مداخله در این زمینه ها به این دلیل است که متوجه می شویم این مشکلات در حال افزایش است.

در حالی که ما با این دوره جدید روبرو هستیم، با تعهد به “هیچ کودکی پشت سرمان باقی نمی ماند”، تجدید نظر در اولویت ها و تعهدات خود در آموزش و پرورش ضروری است. ما باید سوالات مهمی بپرسیم. آیا ما چه در آموزش عمومی یا چه در آموزش ویژه، همه موانع ممکن را برای یادگیری و رفتار موفق در مدرسه شناسایی کرده ایم؟ آیا مقوله‌های تعیین‌کننده که در حال حاضر مورد استفاده قرار می‌گیرند، به اندازه کافی جامع هستند تا موانعی را که دانش‌آموزان ما با آن روبرو هستند، توضیح دهند؟ چرا تعداد فزاینده ای از دانش آموزانی وجود دارد که در دسته بندی هایی که در حال حاضر مورد استفاده قرار می گیرند، نمی گنجند؟ این دانش آموزانی که مناسب نیستند چه کسانی هستند؟ موانع تحصیل آنها چیست؟ برای ارزیابی دقیق‌تر، شناسایی جامع‌تر و ارائه خدمات مؤثرتر به آن‌ها، چه کاری باید انجام دهیم؟

در تلاشی برای پاسخ به این پرسش‌ها، کتاب پیشگامانه، چرا دانش‌آموزان کم‌توان هستند: آنچه مربیان و والدین می‌توانند در مورد آن انجام دهند، برای بررسی یافته‌های تحقیقاتی کنونی در مورد مغز و سیستم عصبی در حال رشد نوشته شده است – تحقیقاتی که کاملاً با آموزش مرتبط است اما تا حد زیادی نادیده گرفته شده است. . یافته‌های این پژوهش نشان می‌دهد که تجربه تأثیر مستقیم و معناداری بر مغز و در نهایت بر یادگیری و رفتار دارد. در حالی که یافته‌ها به یک مانع واحد اشاره می‌کنند که ممکن است زیربنای مبارزات دانش‌آموزان آموزش عمومی و استثنایی باشد، ما همچنین باید اذعان کنیم که آگاهی محدود ما از این یافته‌ها و پیامدهای آنها نیز مانعی برای موفقیت دانش‌آموزان ما است. ما تنها زمانی می توانیم بدانیم که چگونه به آنها کمک کنیم که بدانیم تجربیات آنها چگونه بر رشد آنها تأثیر گذاشته است. همانطور که رابطه بین تجربه، مغز در حال رشد، و یادگیری و رفتار بعدی آشکار می شود، روشن خواهد شد که چرا هیچکس بیش از مربیان به این اطلاعات نیاز ندارد.

© Regalena Melrose, Ph.D. 2009